حضرت رقيه عليه السلام لب خود را بر لب پدرش امام حسين عليه السلام نهاد و آن حضرت
فرمود:
الى ، الى ، هلمى فانا لك بالانتظار. يعنى اى
نور ديده بيا بيا به سوى من ، كه من چشم به راه تو مى باشم ، و در اينجا بود كه
ديدند حضرت رقيه عليه السلام از دنيا رفت .
| آمده دنبال من اينك ، به
سر |
| بيند اگر حال من از روى
زرد |
| خصم ، نگويم به من عمه چه
كرد |
| عمه زند طعنه خرابه ، به
طور |
| خيزد ازين سر بنگر موج
نور |
| چشم بد از محفل ما عمه
دور |
| وه كه چه تعبير ز رويا
شده |
| گوشم اگر پاره شد اى عمه
جان |
| عمه ، به بابا ندهم من
نشان |
| پرسد اگر عمه ز معجر، چه
سان |
| گو بكنم درد دل خود بيان
؟ |
| عمه ، به بابا شده ام
ميزبان |
| نيست به كف تحفه بجز نقد
جان |
| عمه ، به بابا نكنم من
گله |
| كامدم اين ره همه بى
راحله |
| تا غم دل شرح دهم مو به
مو |
| شام ، به شومى ، شد از آن
متهم |
| جان خود او در ره جانان
بداد |
| خود به سويى ، سر سوى ديگر
فتاد |
| آه كشيد عمه - چو ديد - از
نهاد |
| گنج خود او كنج خرابه
نهاد |