محتشم كاشانى در تركيب بند مشهور خود مى گويد:  

باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است ؟!
باز اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است ؟!
باز اين چه رستخيز عظيم است كز زمين
بى نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است ؟!
اين صبح تيره باز دميد از كجا، كزو
كار جهان و خلق جهان جمله درهم است ؟!
گويا طلوع مى كند از مغرب آفتاب
كآشوب در تمامى ذرّات عالم است
گر خوانمش قيامت دنيا بعيد نيست
اين رستخيز عام كه نامش محرّم است
در بارگاه مقدس كه جاى ملال نيست
سرهاى قدسيان همه بر زانوى غم است
جن و ملك بر آدميان نوحه مى كنند
گويا عزاى اشرف اولاد آدم است
خورشيد آسمان و زمين ، نور مشرقين
پرورده كنار رسول خدا : حسين عليه السلام

اگر زينب نبود

 
كعبه بى نام و نشان مى ماند اگر زينب نبود
بى امان دار الامان مى ماند اگر زينب نبود
گرچه دادند انبيا هر يك نشان از كربلا
كربلا هم بى نشان مى ماند اگر زينب نبود
مكتب سرخ تشيع كز غدير آغاز شد
تا ابد بى پاسبان مى ماند اگر زينب نبود
مكتب قرآن كه از خون شهيدان جان گرفت
بى تحرك همچنان مى ماند اگر زينب نبود
كاروان مهدويت در مسير فتنه ها
بى امير كاروان مى ماند اگر زينب نبود
مجرى احكام قرآن او بود با صبر خويش
دين حق بى حكمران مى ماند اگر زينب نبود
كرد اسلام حسينى از يزيدى را جدا
حق و باطل توامان مى ماند اگر زينب نبود
در شناساى مسير حق و باطل فكرها
بى گمان اندر گمان مى ماند اگر زينب نبود
شد گلستان كربلا از لاله هاى احمدى
وين گلستان در خزان مى ماند اگر زينب نبود
شعله عالم فروز نهضت سرخ حسين
زير خاكستر نهان مى ماند اگر زينب نبود
ناله مظلومى لب تشنگان دشت خون
در گلوگاه زمان مى ماند اگر زينب نبود
خون ثارالله رمزى را كه بر صحرا نوشت
داغ ناكامى به جان مى ماند اگر زينب نبود
اى (مويد) (354) هر چه هست از زينب و ايثار اوست
جان هستى ناتوان مى ماند اگر زينب نبود

زيارتنامه حضرت رقيه عليه السلام  


بسم الله الرحمن الرحيم
السلام عليك يا سيدتنا رقيه عليك تحيه و السلام و رحمه الله و بركاته السلام عليك يا بنت اميرالمومنين على بن ابيطالب السلام عليك يا بنت فاطمه الزهرا سيده نساءالعالمين السلام عليك يا بنت خديجه الكبرى ام المومنين و المومنات السلام عليك يا بنت ولى الله السلام عليك يا اخت ولى الله السلام عليك يا بنت الحسين الشهيد السلام عليك ايتها الصديقه الشهيد السلام عليك ايتها الرضيه المرضيه السلام عليك ايتها التقيه النقيه السلام عليك ايتها الزكيه الفاضله السلام عليك ايتها المظلومه البهيه صلى الله عليك و على روحك و بدنك فجعل الله منزلك و ماواك فى الجنه مع آبائك و اجدادك الطيبين الطاهرين المعصومين السلام عليكم بما صبرتم فنعم عقبى الدار و على الملائكه الحافين حول حرمك الشريف و رحمه الله و بركاته و صلى الله على سيدنا محمد و آله الطيبين الطاهرين برحمتك يا ارحم الراحمين

هستى زينب ، نمى خوابى چرا؟

 
كار ما را ناله مشكل كرده است
كاروان در شام منزل كرده است
نازنينانى كه نور ديده اند
در دل ويرانه اى خوابيده اند
غم بسى افزون ولى غمخوار نيست
كاروان را كاروانسالار نيست
عرش حق لرزان به خود از آهشان
شهپر جبريل ، فرش راهشان
نازدانه دخترى با صد نياز
با دلى آكنده از سوز و گداز
سر نهاده روى خاك و، خفته بود
ليك همچون زلف خود آشفته بود
آنكه نسبت با شه لولاك داشت
جاى دامن ، سر به روى خاك داشت
چون كه سر از بستر رويا گرفت
يك جهان غم در دل او جا گرفت
نازنينان ، جملگى در خواب ناز
كودكى بيدار، گرم سوز و ساز
بهر ديدار بيتاب شد
شمع آسا گريه كرد و آب شد
پاى تا سر حسرت و اميد بود
ذره آسا در پى خورشيد بود
گرد روى ماهش از غم هاله داشت
در فغانش يك نيستان ناله داشت
ناله اش چون راه گردون مى گرفت
چشم او را پرده خون مى گرفت
هر چه خواهى داشت غم ، شادى نداشت
طاير پر بسته آزادى نداشت
هستيش از عشق مالامال بود
گريه مى كرد و سرا پا حال بود
ناله اش چون در دل شب شد بلند
ناله جانسوز زينب شد بلند
گفت با كودك كه بيتابى چرا؟
هستى زينب نمى خوابى چرا؟
عندليب من ، چرا افسرده اى ؟
نوگل من از چه پژمرده اى ؟
بهر زينب قصه آن راز گفت
ماجراى خواب خود را باز گفت
گفت : در رويا پدر را ديده ام
دست و پا و روى او بوسيده ام
چون شدم بيدار، باب من نبود
ماه بود و، آفتاب من نبود
ديد فرزند برادر خسته است
رشته الفت ز جان بگسسته است
درد را مى ديد و درمانى نداشت
سر زحسرت روى دوش او گذشت
ناگهان ويرانه رشگ طور شد
آفتاب آمد، جهان پر نور شد
آفتاب عشق در ويرانه تافت
ذره آسا سوى مهر خود شتافت
لحظه اى حيران روى شاه شد
پاى تا سر محو ثارالله شد
از دل كودك كه محو شاه بود
آنچه بر مى خاست دود آه بود
تا ببوسد، غنچه لب باز كرد
بيقرارى را ز نو آغاز كرد
بحر عشق او تلاطم كرده بود
دست و پاى خويش را گم كرده بود
ذره سان سرگرم ساز و سوز شد
محو خورشيد جهان افروز شد
تحفه اى زيبنده جانان نداشت
رو نمايى غير نقد جان نداشت
ديد چون نور حسينى را به طور
مست شد موسى صفت از جام نور
آن چنان شد مست كز هستى گذشت
كار اين مى خواره از مستى گذشت
ذره از روشن دلى خورشيد شد
محفل افروز مه و ناهيد شد
از شراب وصل شد سر مست او
متحد شد هست او با هست او
(ديگر از ساقى نشان باقى نبود)
(ز آنكه آن مى خواره جز ساقى نبود)
من چه گويم وصف آن عالى جناب ؟
(آفتاب آمد دليل آفتاب

زير ضرب تازيانه  

اى گل گلزار پيغمبر كجا افتاده اى
از گلستانت چه شد كاين سان جدا افتاده اى
آمد از گلزار يثرب شاخه اى در كربلا
در دمشق از شاخسار كربلا افتاده اى
از مدينه بر سر دوش پدر تا نينوا
در بيابانهاى شام از ناقه ها افتاده اى
بر سرت هر دم شبيخون زد نهيب ساربان
زير ضرب تازيانه از جفا افتاده اى
عمه معصومه ات شيون كنان دنبال تو
بارها، برخارها، ديدت زپا افتاده اى
يك زمان در قحط آب ، و يك زمان در منع نان
وز اسيرى در هزاران ماجرا افتاده اى
خواب در چشمت نمى رفت از جفاى ظالمان
نيمه شب در خواب خوش امشب چرا افتاده اى
چون شدى دلتنگ از زندگى رفتى به خواب
گفتى اى بابا جدا از جمع افتاده اى
ناله ها كردى زهجران گل اى مرغ بهشت
تا كه گفتى شهر شام اندر عزا افتاده اى
كاخ مى لرزيد، و مى لرزيد آن جبار مست
گفت در دل طفل را آن سر، دوا افتاده اى
يا نوايت هم نوا بود آسمانها و زمين
ناگهان ديدند - آوخ - از نوا افتاده اى
از فغان زينب معصومه اندر مرگ تو
ناله هاى آتشين در هر فضا افتاده اى (302)
گنج ميثاقم كه مى باشد مكان ويرانه ام
شمع عهدم ، جمله جانها بود پروانه ام
طالع نيك اختر عشقم به برج اشتياق
در كف غواص بحر دل در يكدانه ام
طاير لاهوت مسكن ، مرغ علوى آشيان
اين منم ، گر عالم ناسوت شد كاشانه ام
بر در ميخانه وحدت ز لطف مى فروش
باده خوار عشق را من بهترين پيمانه ام
هدهد زرين پر سيمرغ قاف ز فعتم
قرب من بنگر فراز سدره آمد خانه ام
آن ز پا افتاده هجرم كه در شام وصال
بر تسلاى دلم آمد به سر جانانه ام
جلوه قدس است در باغ جنان آيينه ام
پنجه حور است بر گيسوى مشكين شانه ام
طوطى شيرين زبان شكرستان نهال
باز دست آموز شاهم زينب شاهانه ام
باغ ياسين را ز حسن سرمدى پيرايه ام
دوحه گلزار طاها را بهين ريحانه ام
روى گلگون ز سيلى گشت نيلى از عدو
تا ز كعب نى يك سو افتاد كتف و شانه ام
بر سر خار مغيلان پا فشاريهاى من
شد سبب تا عقل هر فرزانه شد ديوانه ام
گفت (فرخ ) تا شفاعتخواه او گردم بحشر
آشناى محضر عشقم ، نه من بيگانه ام

چه خوابى اى خدا بود؟ نواى نينوا بود  

فرشته بهشتم ، ترا كجا بهشتم
چه بود سر نوشتم به خون دل نوشتم
بخواب جاودانه رقيه ام رقيه
به دامنم مكانت گرفته گرد جانت
تمام همرهانت به نقطه دهانت
نگاهها نشانه ، رقيه ام ، رقيه
پدر مگر كجا بودى ؟ به دردت آشنا بود
چه خوابى اى خدا بود؟ نواى نينوا بود
گرفته اى بهانه ، رقيه ام ، رقيه
ز جمع ما گسستى ، دل همه شكستى
از اين قفس برستى ، بر آن چمن نشستى
به خواندن ترانه ، رقيه ام ، رقيه
رقيه اسيرم ، بپا شو اى صغيرم
به دامنت بگيرم ، به پيش تو بميرم
كجا شدى روانه رقيه ام ، رقيه
ببين قد كمانم ، بر آسمان فغانم
بسوخت استخوانم ، نبود اين گمانم
ز گردش زمانه ، رقيه ام ، رقيه
دل حرم كباب است ، به نغمه رباب است
بگويمش ثواب است رقيه ام به خواب است
بپا شوى تو يا نه ؟ رقيه ام ، رقيه
چو بى پدر شدى تو نه در بدر شدى تو
نه خون جگر شدى تو، كه شعله وريشه ى تو
ز سوز تازيانه ، رقيه ام ، رقيه

اشكى بر تربت رقيه  

من رقيه دختر ناكام شاه كربلايم
بلبل شيرين زبان گلشن آل عبايم
ميوه باغ رسولم ، پاره قلب بتولم
دست پرورد حسينم ، نور چشم مصطفايم
كعبه صاحبدلانم ، قبله اهل نيازم
مستمندان را پناهم ، دردمندان را دوايم
من يتيمم ، من اسيرم ، كودكى شوريده حالم
طايرى بشكسته بالم ، رهروى آزاده پايم
زهره ايوان عصمت ، ميوه بستان رحمت
منبع فيض و عنايت ، مطلع نور خدايم
گلبنى از شاخسار قدس و تقوى و فضيلت
كوكبى از آسمان عفت و شرم و حيايم
شعله بر دامان خاك افكنده آه آتشينم
لرزه بر اركان عرش افتاده از شور و نوايم
گرچه در اين شام ويران گشته ام چون گنج پنهان
دستگير مردم افتاده پاى بينوايم
من گلابم بوى گل جوييد از من ز آنكه آيد
بوى دلجوى حسين از خاك پاك با صفايم
اى (رسا) از آستانش هر چه خواهى آرزو كن
عاجز از اوصاف اين گل مانده طبع نارسايم

عمه بيا عقده دل واشده


حضرت رقيه عليه السلام لب خود را بر لب پدرش امام حسين عليه السلام نهاد و آن حضرت فرمود: الى ، الى ، هلمى فانا لك بالانتظار. يعنى اى نور ديده بيا بيا به سوى من ، كه من چشم به راه تو مى باشم ، و در اينجا بود كه ديدند حضرت رقيه عليه السلام از دنيا رفت . 

عمه بيا عقده دل واشده 
عمه بيا گمشده پيدا شده
روز فراق عمه به سر آمده
نخل اميد عمه به برآمده
طاير اقبال ز در آمده
باب من عمه ز سفر آمده
عمه بيا عقده دل واشده
عمه بيا گمشده پيدا شده
پشت سر باب شدم رهسپر
پاى پياده ، من خونين جگر
تا بكشد دست نوازش به سر
آمده دنبال من اينك ، به سر
عمه بيا عقده دل واشده
عمه بيا گمشده پيدا شده
عمه نيارم دل بابا به درد
اشك نريزم ، مشكم آه سرد
بيند اگر حال من از روى زرد
خصم ، نگويم به من عمه چه كرد
عمه بيا عقده دل واشده
عمه بيا گمشده پيدا شده
عمه زند طعنه خرابه ، به طور
خيزد ازين سر بنگر موج نور
چشم بد از محفل ما عمه دور
عمه خرابه شدم بزم حضور
عمه بيا عقده دل واشده
عمه بيا گمشده پيدا شده
قطره اشك عمه چو دريا شده
غنچه غم عمه شكوفا شده
بزم وصال عمه مهيا شده
وه كه چه تعبير ز رويا شده
عمه بيا عقده دل واشده
عمه بيا گمشده پيدا شده
گوشم اگر پاره شد اى عمه جان
عمه ، به بابا ندهم من نشان
پرسد اگر عمه ز معجر، چه سان
گو بكنم درد دل خود بيان ؟
عمه بيا عقده دل واشده
عمه بيا گمشده پيدا شده
عمه ، به بابا شده ام ميزبان
آمده بابا بر من ميهمان
نيست به كف تحفه بجز نقد جان
تا بكنم پيشكش اش عمه جان
عمه بيا عقده دل واشده
عمه بيا گمشده پيدا شده
بس كه دويدم ز پى قافله
پاى من عمه شده پر آبله
عمه ، به بابا نكنم من گله
كامدم اين ره همه بى راحله
عمه بيا عقده دل واشده
عمه بيا گمشده پيدا شده
بود مرا عمه به دل آرزو
تا غم دل شرح دهم مو به مو
ريخته من عمه ، شكسته سبو
باز نگردد دگر آبم به جو
عمه بيا عقده دل واشده
عمه بيا گمشده پيدا شده
كرد تهى دل چو غزال حرم
لب ز سخن بست غزل خوان غم
دست قضا نقش دگر زد رقم
شام ، به شومى ، شد از آن متهم
عمه بيا عقده دل واشده
عمه بيا گمشده پيدا شده
جان خود او در ره جانان بداد
خود به سويى ، سر سوى ديگر فتاد
آه كشيد عمه - چو ديد - از نهاد
گنج خود او كنج خرابه نهاد
عمه بيا عقده دل واشده
عمه بيا گمشده پيدا شده

یا رقیه

شمع وجود اندر خرابه جلوه گر شد
در پرتوش پروانه اى بى بال و پر شد
صبح اميد كودكى گرديد طالع
شام غريبانش در آن ساعت سحر شد
آتش گرفت از عشق طفل بينوايى
خاكستر او سرمه اهل نظر شد
جز جان نداشت از بهر مهمان عزيزش
آن هم فداى مقدم راس پدر شد
مى گفت : اى بابا بيا، روزم سياه است
جان پدر، طولانى آخر اين سفر شد
من منتظر در كنج ويران تا كه گويند
باب رقيه ناگهان وارد ز در شد
بابا بيا جان رقيه بر لب آمد
از ضرب سيلى ديگر از خود بيخبر شد
بابا بيا از كعب نى پا تابه سر شد
نيلى تمام پيكرم پا تا به سر شد
بابا ندارم گوشه ويران غذايى
بابا غذاى دخترت خون جگر شد
پرپر شد آن گل پيش چشم باغبانش
روحش به پيش زينب از پيكر بدر شد
بلبل كنار گل كجا خوابيده هرگز
يا از كنار گل كجاى جاى دگر شد؟
دردانه شه شد (رضائى ) پيش بابا
در ماتم او عالمى زير و زبر شد

طفل يتيم

مگر طفل يتيمى مى كند ياد از پدر امشب
كه خواب از شوق در چشمش نيايد تا سحر امشب
پناه آورده در ويرانه امشب طاير قدسى
كه از بى آشيانى سر كشد در زير پر امشب
چه شد ماه بنى هاشم ، چه شد اكبر، چه شد قاسم ؟
سكينه بى پدر گرديد و ليلا بى پسر امشب
شهيدان راه فتاده در ميان خاك و خون بينى
يتيمان را ميان خيمه زار و خونجگر امشب
به روز قتل شه گر آيه (و الليل ) شد پيدا
ز سر شد آيه (و الشمس ) هر سو جلوه گر امشب
نگاهى اى امير كاروان سوى اسيران كن
كه خواهر بى برادر مى رود سوى سفر امشب
(رسا) را از در احسان مران اى خسرو خوبان
نثار خاك راهت جان كند با چشم تر امشب

پرچم اسيرى    

مجنون صفت به دشت و بيابان دويده ام
اكنون به كوى عشق تو جانا رسيده ام
در راه عشق تو شده پايم پر آبله
از بس كه روى خار مغيلان دويده ام
تنها نشد ز داغ تو موى سرم سفيد
همچون هلال از غم عشقت خميده ام
ديوانه وار بر سر كويت گر آمدم
منعم مكن كه داغ روى داغ ديده ام
من پرچم اسيرم و، بار غم تو را
از كوفه تا به شام به دوشم كشيده ام
عمرم تمام گشته عزيزم در اين سفر
دست از حيات خويش حسينم بريده ام
بس ظلمها كه شد به من از خولى و سنان
بس طعنه ها ز مردم نادان شنيده ام
گاهى چو بلبل از غم عشق تو در نوا
گاهى چو جغد گوشه ويران خزيده ام
ديدى به پاى تخت يزيد از جفاى او
چون غنچه ، پيرهن به تن خود دريده ام
گنج تو را به گوشه ويران گذاشتم
چون اشك او فتاد رقيه ز ديده ام
مى گفت و مى گريست (رضايى ) ز سوز دل
اشكم به خاك پاى شهيدان چكيده ام

زبان حال زينب كبرى

از دست من گرفته خرابه رقيه را
من بى رقيه سوى عزيزيان نمى روم
دارم خجالت از پدر تا جدار او
بى طوطى عزيز غزلخوان نمى روم
همره نباشدم من دلخون رقيه را
بى همسفر رقيه گريان نمى روم
جان داد در خرابه ز بس ريخت اشك غم
با دست خالى سوى شهيدان نمى روم

يكى نو غنچه اى از باغ زهرا

يكى نو غنچه اى از باغ زهرا
بجست از خواب نوشين بلبل آسا
به افغان از مژه خوناب مى ريخت
نه خونابه ، كه خون ناب مى ريخت
بگفت : اى عمه بابايم كجا رفت ؟
بد اين دم دربرم ، ديگر چرا رفت ؟
مرا بگرفته بود اين دم در آغوش
همى ماليد دستم بر سر و گوش
بناگه گشت غايب از بر من
ببين سوز دل و چشم تر من
حجازى بانوان دل شكسته
به گرداگرد آن كودك نشسته
خرابه جايشان با آن ستمها
بهانه ى طفلشان سربار غمها
ز آه و ناله و از بانگ و افغان
يزيد از خواب بر پا شد، هراسان
بگفتا كاين فغان و ناله از كيست
خروش و گريه و فرياد از چيست ؟
بگفتش از نديمان كاى ستمگر
بود اين ناله از آل پيمبر
يكى كودك ز شاه سر بريده
در اين ساعت پدر خواب ديده
كنون خواهد پدر از عمه خويش
و زين خواهش جگرها را كند ريش
چو اين بشنيد آن مردود يزدان
بگفتا چاره كار است آسان
سر بابش بريد اين دم به سويش
چو بيند سر بر آيد آرزويش
همان طشت و همان سر، قوم گمراه
بياورند نزد لشگر آه
يكى سر پوش بد بر روى آن سر
نقاب آسا به روى مهر انور
به پيش روى كودك ، سر نهادند
ز نو بر دل ، غم ديگر نهادند
به ناموس خدا آن كودك زار
بگفت : اى عمه دل ريش افگار
چه باشد زير اين منديل ، مستور
كه جز بابا ندارم هيچ منظور
بگفتش دختر سلطان والا
كه آن كس را كه خواهى ، هست اينجا
چو اين بشنيد خود برداشت سر پوش
چون جان بگرفت آن سر را در آغوش
بگفت : اى سرور و سالار اسلام
ز قتلت مر مرا روز است چون شام
پدر، بعد از تو محنتها كشيدم
بيابانها و صحراها دويدم
همى گفتند مان در كوفه و شام
كه اينان خارجند از دين اسلام
مرا بعد از تو اى شاه يگانه
پرستارى نبد جز تازيانه
ز كعب نيزه و از ضرب سيلى
تنم چون آسمان گشته است نيلى
بدان سر، جمله آن جور و ستمها
بيابان گردى و درد و المها
بيان كرد و بگفت : اى شاه محشر
تو بر گو كى بريدت سر ز پيكر
مرا در خردسالى در بدر كرد
اسير و دستگير و بى پدر كرد
همى گفت و سر شاهش در آغوش
به ناگه گشت از گفتار خاموش
پريد از اين جهان و در جنان شد
در آغوش بتولش آشيان شد
خديو بانوان دريافت آن حال
كه پر زد ز آشيان آن بى پر و بال
به بالينش نشست آن غم رسيده
به گرد او زنان داغديده
فغان برداشتندى از دل تنگ
به آه و ناله گشتندى هماهنگ
از اين غم شد به آل الله اطهار
دوباره كربلا از نو نمودار

مرثیه حضرت رقیه


اى خصم بدمنش ، مزن تازيانه ام
من از كنار كشته بابا نمى روم
من با على اكبر و عباس آمده ام
از اين ديار، بيكس و تنها نمى روم
تنها فتاده چنين در بيان و بى كفن
من سوى شام همره سرها نمى روم
سيلى مزن به صورتم اى شمر بى حيا
من بى على اكبر و ليلا نمى روم 
قطره اى بودم كه در بحر شهادت جا گرفتم
اين شهامت را من از جانبازى بابا گرفتم
آن قدر از دورى بابا فغان و ناله كردم
تا در آغوشم سر ببريده بابا گرفتم
من يتيمم صورتم از ضرب سيلى خويش ، آرى
لا جرم اين ارث را از جده ام زهرا عليه السلام گرفتم
مى كشم بار شفاعت را به دوش خويش ، آرى
اين شجاعت را ز بابا ظهر عاشورا گرفتم .