خوشبختی

خوشبختی یعنی


در خاطر کسی ماندگاری که لحظه های نبودنت را با تمام


دنیا معامله نمیکند . . .

فقط امشب تو راسوگند

نمی دانی چرا
 
فقط امشب تورا سوگند
که خورشیدم نلرزانی
فقط امشب تو را سوگند
که اسبت را کمی اهسته تر رانی
چو طفلی در کنار راه خوابیده
به امید نجات از دام ویرانی
فقط امشب تورا سوگند

که اسبت را کمی اهسته تر رانی
صدای اتش سرخت
گل سرخم چه ویران کرد
گناهش را ندانستی
فقط گفتی پشیمانی
نمیدانم چه سان روزی توانی باز پس دادن
فقط گویی به یزدان روز حیرانی....پشیمانی
نمیدانم چه گویی.......

ساز خدایی
خدایا چرا....
که گاه خار فرود اید و
آن یک ...

هدیه  شاعر مریم حیدرزاده

شبی به دست من از شوق سیب دادی تو
نگو ‚‌ که چشم و دلم را فریب دادی تو
تو آشنای دل خسته ام نبودی حیف
و درد را به دل این غریب دادی تو



هنگام  شاعر مهدی اخوان ثالث


هنگام رسیده بود ، ما در این
کمتر شکی نمی توانستیم
آمد روزی که نیک دانستند
آفاق این را و نیک دانستیم
هنگام رسیده بود ، می گفتند
هنگام
رسیده است ؛ اما شب
نزدیک غروب زهره ، در برجی
مرغی خواند که هوی کو کو کب

آن مرغ که خواند این چنین سی بار
این جنگل خوف سوزد اندر تب
آنگاه دگر بسا دلا با دل
آنگاه دگر بسا لبا بر لب
پیری که نقیب بود ،‌ آمد ، گفت
هنگام رسیده است ؛ اما باد
انگیخته
ابری آنچنان از خاک
کز زهره نشان نمانده بر افلاک
جمعی ز قبیله نیز می گفتند
هنگام رسیده است ؛ مرغ اما
دیری ست نشسته خامش و گویا
رفته ست ز یاد و رد جاودییش
ناخوانده هنوز هفت باری بیش
سرگشته قبیله ،‌ هر یک سویی
باریده هزار ابر شک در ما
و افکنده
سیاه سایه ها بر ما
هنگام رسیده بود ؟ می پرسیم
و آن جنگل هول همچنان بر جا
شب می ترسیم و روز می ترسیم





حرف آخر؟

حرف آخر؟----ندارم!ازمن برای گفتن چه مانده است؟


مرا بادستهایت هل نده .برای رسیدن نیازبه تعارف نیست.

راه رابلدم . داغ نیستم . خوبم.

البته تا تعریفت از خوب چه باشد!!

توکه بالا نمی آیی ؟پس چرا میترسی.

نگاهت راندزد. زمزمه هایت رانمیشنوم

فقط گلویم خشک است.

ترس!شاید!!

من در حال حفظ درس آخرهستم . بی خبرم!

چقدر خیره نگاه میکنند .باتنفریا اشک آلود.

میخواهی بیا ودر آغوشم بگیر.

امانه جلونیا.

تاتبخیرمن چیزی نمانده است.

انگارکرشده ام!

این کلاغهای سیاه چه میگویند؟

نورها روشن میشوند

برای ثبت مجازات لحظه ی گریز از مهر دفترچه ی چندبرگ قرمز تا عشق

از عکس یک آسمان تا بستری آسمانی که در آن حرام ترشده ام

وقت بالا رفتن است..

درملاء عاساعت بودنم تمام شده است

حلقه ای به دور گردنم

من بخارمیشوم.

و اما عشق




ما بى خبر از نظاره بوديم
جان رفت و خبر نكرد ما را

عشق آمد و صبر از دل ديوانه برون رفت
صد شكر! كه بيگانه ازين خانه برون رفت .

واى به روزگار من ! در تو اگر اثر كند

ناله و آه نيم شب ، گريه ه صبحگاهيم





خدايا !



دلتنگي هايم را با ماه گفته ام

غصه هاي دلم را به باد سپرده ام

و بي قراري هايم را براي دريا نوشته ام

ياري ام كن صبوري كنم

اشعار براى نامه نگارى




جانا دل من در هوس روى تو باشد

هر جا كه روم ميل دلم سوى تو باشد

در مسجد اگر بهر عبادت بروم من

محراب نمازم خم ابروى تو باشد

باشد هوسم كه خاك پاى تو شوم

مجذوب دو چشم دلرباى تو شوم

آندم كه زند آتش شوقت شعله

خواهم كه بجان و دل فداى تو شدم

ياد وصال مى كنم ديده پر آب مى شود

شرح فراق مى دهم سينه كباب مى شود

گر بقلم بياورم وصف جدائى ترا

از قطرات ديده ام نامه خراب مى شود

فراق آنچه به من مى كند سزاى من است

چرا كه قدر وصال تو را ندانستم

گفتم كه فراق را نبينم ديدم

آمد به سرم از آنچه مى ترسيدم

غم زمانه خورم يا فراق يار كشم

بطاقتى كه ندارم كدام بار كشم ...؟