«غزل خداحافظی» مولانا
مولوی در این غزل، از غربت، تنهایی همیشگی، سودازدگی و بلای سامان کُش
عشق سخن میگوید که سراسر زندگیش را در زیر فرمان خود داشتند. این شعر
گویی خلاصه زندگی اوست:
عشق سخن میگوید که سراسر زندگیش را در زیر فرمان خود داشتند. این شعر
گویی خلاصه زندگی اوست:
رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن
ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن
از من گریز تا تو، هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت، ترک ره بلا کن
دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم، این درد را دوا کن
در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
گر اژدهاست بر ره، عشق است چون زمرّد
از برق این زمرّد، هین دفعِ اژدها کن
.
.
.
به روز مرگ چو تابوت من روان باشد
گمان مبر که مرا درد این جهان باشد
برای من مگری و مگو دریغ دریغ
به دوغِ دیو درافتی دریغ آن باشد
جنازهام چو ببینی مگو فراق فراق
مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد
مرا به گور سپاری مگو وداع وداع
که گور پرده جمعیت جنان باشد
فروشدن چو بدیدی برآمدن بنگر
غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد
کدام دانه فرورفت در زمین که نرُست
چرا به دانه انسانت این گمان باشد؟
گمان مبر که مرا درد این جهان باشد
برای من مگری و مگو دریغ دریغ
به دوغِ دیو درافتی دریغ آن باشد
جنازهام چو ببینی مگو فراق فراق
مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد
مرا به گور سپاری مگو وداع وداع
که گور پرده جمعیت جنان باشد
فروشدن چو بدیدی برآمدن بنگر
غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد
کدام دانه فرورفت در زمین که نرُست
چرا به دانه انسانت این گمان باشد؟
+ نوشته شده در ساعت توسط مهدی
|
الهی!